نمیدانم چرا؟! اما
شریک یاد مادر در دلم هستی.
تو میدانی چرا از جشن مادر
ماندهای در خاطر و یادم؟
همان جشنِ پر از احساس
که میخواندند شاگردان تو
زیبا سرودی را
برای سورهی کوثر
برای مادرِ بابا.
و قلب پاک تو آن روز
پُلی از ما به مادر زد؛
که روح حاضرین در مجلسِ مادر
چنان بالِ کبوتر شد؛
به پرواز آمد؛ اما زود،
به جای اولش برگشت...
چرا آخر؟!
نمیخواهم بگویم فاش، علت را
درون پرده میگویم دلیلش را...
کبوتر آشیانی امن میخواهد
که در آنجا بیاساید؛
ولیکن مادر ما را
نشانی نیست در دنیا...
ولیکن یاد او هر صبح با خورشید
و هر شب با ظهور ماه
نهیبی میزند بر دل
و میخواند دلِ تنگِ تمام بچههایش روضه ی غربت
برای حضرت مادر
برای حیدر کرار
...
دوباره یادت افتادم
شریک یاد مادر در دلم هستی.
به تن کردی لباس مشکی خود را
و خواندی دوستانت را
به آن روضه که روی صحنه میرفت و
هنرمندانه دم میزد؛ غریبی را...
...
گذشت آن روزها هرچند
و آمد روزگاری نو؛
ولیکن یاد مادر چون کند این دل،
شریکش میشوی هردم.
ببینای دوست دیرین
به هر باغ گلی بینم
که بوی یاس میپیچد
تو را میبینم آنجا، من
که چون پروانهای رنگین
به گِرد یاس میگردی
و من حیرانِ پروازت!
و در اشکی که از خونین دلم جوشد
و از چشمم فرو ریز
شریکِ یاد مادر در دلم هستی
و هستم من دعا گویت...